تبليغاتX
...عبور
 به شوق نور...

 

 

افق تاريك،

دنيا تنگ

نوميدي توان فرساست،

مي دانم.

 

وليكن

ره سپردن در سياهي

رو به سوي روشني

زيباست،

مي داني؟!

                                                                                       

|+| نوشته شده توسط کامبیز کیمیا در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 6:48 بعد از ظهر  
 سقوط!

ذهنمو مشغول کرده! این سقوط لعنتی ذهنمو مشغول کرده! خیلی تلخه! تلخ و دردناک! لعنتی! آخه چرا؟! چرا؟!

همیشه وقتی یه همچین حادثه ای اتفاق میفته به هم می ریزم. به این فکر می کنم که شاید منم یکی از همین قربانیا بودم یا در آینده باشم! به این فکر میکنم که مرگ چقدر به من نزدیکه یا شایدم من به اون نزدیکم! به این فکر می کنم که به همین راحتی تموم میشه! به همین زودی! یهو!!!

بعد به این فکر میکنم که اگه من دیروز توی اون هواپیما بودم و کشته می شدم، چقدر بد میشد! آخه قرار بود همین امروز فردا به چند تا از دوستای قدیمیم زنگ بزنم و حالشونو بپرسم. خیلی وقته ازشون بی خبرم. کلی برنامه داشتم که روابط خدشه دارم با دور و بریا رو توی پروسه ی دو سه ماهه به حالت عادی برگردونم. از چند نفر قرار بود همین امروز فردا عذرخواهی کنم! می خواستم روابطمو سر و سامون بدم!

لعنتی! چقدر ناگهانی اتفاق می افته! این سوانح و بلایا همیشه این واقعیتو به رخم می کشن که خیلی نزدیکم به مرگ!

الان تحت تاثیر این فاجعه دوست دارم گوشیو بردارم و به همه ی دوستای طول عمرم زنگ بزنم و حالشونو بپرسم و اگه ازم ناراحتن از دلشون دربیارم و روابطمو همین الان سروسامون بدم! اما الان تحت تاثیرم! فردا پس فردا دوباره غبار روزمرگی میشینه روی افکارم و فراموش می کنم که چقدر نزدیکه!!!

کاش همیشه همین حال و هوا رو داشتم!

|+| نوشته شده توسط کامبیز کیمیا در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 7:4 بعد از ظهر  
 به بچه هامون چی بگیم؟!
طی سه روز نشست گروه هشت، هفتادو پنج هزار کودک از گرسنگی می میرند!

۱. سازمان غیر دولتی " کودکان را نجات دهیم" در اطلاعیه ای گفته است که طی سه روز نشست گروه هشت، هفتادو پنج هزار کودک از گرسنگی می میرند. در این اطلاعیه که مرگ سالیانه نه میلیون و دویست هزار نفر را در جهان و در اثر گرسنگی یادآوری می کند، آمده است که سران گروه هشت اغلب به تعهدات خود عمل نمی کنند. این سازمان خواستار دو برابر کردن کمک این کشورها برای جلوگیری از مرگ کودکان است. گروه هشت در حال حاضر سالیانه سه و نیم میلیون دلار در این جهت کمک می کند.

۲. براساس اعلام موسسه بین المللی پژوهش های صلح استکهلم (Sipri) در سال 2008 هزینه های نظامی جهان با چهار درصد رشد نسبت به سال قبل از آن به رکورد یک هزار و 464 میلیارد دلار رسید. این رقم از سال 1999 به بعد 45 درصد افزایش یافته است.

۳. به همین راحتی! ۷۵ هزار کودک جان دادند. ۷۵ هزار زندگی، ۷۵ هزار آرزو! تلف شدند. مردند! و از امروز تا سال آینده همین روز، نه میلیون و دویست هزار نفر می میرند! فقط به خاطر گرسنگی!! ببین چه هزینه ای می شود برای ساخت تسلیحات و ابزار های جنگ و کشتار! وای بر ما!

۴. به احترام کودکانی که قربانی خواب خرگوشی ما شدند، هفتاد و پنج هزار دقیقه سکوت!


پی نوشت: راستی شما می دانید ۱۴۶۴ میلیارد دلار چند برابر ۳.۵ میلیون دلار است؟!
|+| نوشته شده توسط کامبیز کیمیا در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 11:55 قبل از ظهر  
 کجای این دنیا قشنگه؟!

یک سوال اساسی!

 

 

کجای این دنیا قشنگه؟!

 

 

|+| نوشته شده توسط کامبیز کیمیا در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 12:25 بعد از ظهر  
 روابط انسانی...

دارم به روابطمون فکر می کنم! چند روزی میشه...

آره. روابطمون. روابط انسانی می گن بهش انگار...! نمی دونم. دارم به این فکر می کنم که چقدر پوشالی شده این روابطمون تازگیا!

تازگیا؟! نه، تازگیا که نه! خیلی وقته پوشالی شده ولی انگار من تازگیا متوجهش شدم.

خیلی برام سنگینه! اصلا نمی تونم هضمش کنم. بهم می گه تو با این دختر چه رابطه ای داری؟! میگم دوستمه! میگه یعنی دوست دخترته؟ میگم نه. دوستمه. مثل تو که دوستمی! میگه من پسرم. فرق می کنه. میگم چه فرقی؟ میگه فرق می کنه دیگه! تکلیفتو روشن کن. یا دوست دخترته یا هیچی!

میگن تو مگه نمی دونی من از این دختره خوشم میاد. چرا باهاش گرم می گیری؟! می گم  گرم می گیرم؟ یعنی چی؟ خب مگه چیه؟! میگه تو یه درصد هم به این فکر نمی کنی که شاید من که رفیقتم ناراحت شم؟! میگم مگه ناراحتی داره اصلا؟! آخرش هم دوستان به این نتیجه می رسند که بنده همه چیزو برای خودم می خوام و رفاقتو در نظر نمی گیرم!!!

دارم به این فکر می کنم که هیچ وقت به خاطر "جنسیت" کسی باهاش دوست نشدم! همیشه به همه ی دوستام گفتم که واسه من دوستی با یه پسر فرقی با دوستی با دختر نداره! نمی دونم... نمی دونم!

دارم به این فکر می کنم که "دوستی" خیلی مقدسه! به این که این یه توهینه که با کسی به خاطر جنسیتش دوست بشیم یا نشیم! من نمی فهمم اصلا "جنسیت" آدما چه اهمیتی داره؟ من وقتی از رفتار و طرز فکر یه نفر خوشم میاد باهاش دوست میشم. برامم مهم نیست دختره یا پسر!

اما انگار همه اینجوری نیستن. اینو همین تازگیا متوجه شدم. متوجه شدم که شاید خیلی از دخترایی هم که من یه "دوست معمولی" می دونمشون... نمی دونم!

اما مهم نیست! من هنوز همون کامبیز سابقم! همون کامبیز خوشبین که پر از انرژیه و براش فرقی نداره داره با یه دختر دوست میشه یا یه پسر! همون کامبیزی که وقتی رفیقاش بهش اصرار می کنن که "برو مخ فلانیو بزن!" بهشون می گه: "من به همسرم خیانت نمی کنم!" قاه قاه می خندن و فکر می کنن داره شوخی می کنه! خب...آخه همسری در کار نیست! ولی من جدی میگم. من به "همسر"م خیانت نمی کنم! حتی قبل از آشنایی!!! حالا هر کی میخواد باشه!

آره. من هنوز همون کامبیزم!

|+| نوشته شده توسط کامبیز کیمیا در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 5:25 بعد از ظهر  
 اونجا یه شمع روشنه...

باور کن وقت تنگه! دنیا داره نابود میشه! هیچ حواسمون هست؟! می بینی چقد برامون عادی شده که ببینیم این ور و اون ور دنیا روزی چندین نفر خونشون ریخته شده؟ هر شب هرشب توی اخبار تلویزیون صحنه ی جون دادن و جون کندن یه انسانو می بینیم و انقدر برامون عادی شده که به یه "نچ نچ" ساده بسنده می کنیم و بعدشم شاممونو می خوریم و می گیریم می خوابیم!

اگه وجدان داشته باشیم، نباید خوابمون ببره!

وحشتناکه! خیلی وحشتناکه که داریم می پذیریم این وضعیتو! داریم می ذاریمش به حساب قانون طبیعت! ببین چی به سر انسانیت اومده که افتادیم به تنازع بقا!

هر سه ثانیه توی دنیا یه کودک از سوء تغذیه می میره! یک، دوِ، سه، ایناهاش! تموم کرد!! یک دو سه، اینم یکی دیگه! یک دو سه، اینم سومیش! یک دو سه... وحشتناک نیست؟

باید گریه کنیم به حال خودمون! اگه وجدان داشته باشیم!!


وقت تنگه! حواسمونو جمع کنیم... شاید وقت بگذره و یه روزی برسه که هیچ وقت خودمونو نبخشیم! چشمامونو باز کنیم! شاید توی این سیاهی مطلق، یه گوشه، یه شمعی داره سو سو می زنه! دست کمش نگیریم! ما می تونیم شعله ورش کنیم!

|+| نوشته شده توسط کامبیز کیمیا در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 10:7 قبل از ظهر  
 قر تو كمر فراوونه!
1. خير سرم اومدم چهار تا جمله ي سنگين احساسي بنويسم!‌از همونايي كه روند زندگي مخاطبو تغيير ميده! طرف يهو منقلب ميشه! چه مي دونم! كلي حس و حال غريب داشتم و مي خواستم از عبارات عميق فلسفي استفاده كنم!‌

2.  اين اپراتور نامرد كافي نت، يه سلكشن بلند بالا از ساسي مانكن و آرش و ... رديف كرده و با اين ريتم شيش و هشتش تمركزمو به هم زده!‌

3. همچين بگي نگي "قر"م گرفته!‌ يكي منو كنترل كنه! 

4. وااااااااااااااي!‌ديگه نمي تونم تحمل كنم!‌ اي بابا!‌ يكي اينو خفه ش كنه تا كار نداده دستمون!

5. اومدم از ناراحتيا و دلتنگيام بنويسم مثلا!

6. ديرم شده!‌ وقت ندارم توضيح بيشتري بدم!

7. بي غم دنيا!!!!



|+| نوشته شده توسط کامبیز کیمیا در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 5:38 بعد از ظهر  
 بادکنک!
بچه که بودم، عشقم بادکنک بود! بادکنک های رنگی جورواجور، بزرگ و کوچیک! از معلق بودنش در هوا لذت می بردم. از آرام آرام فرود آمدنش و از این که بتوانم برای چند ثانیه روی انگشت اشاره ام نگهش دارم...

 همیشه از ترکاندن بادکنک متنفر بودم! شاید هم می ترسیدم. لحظه ی دلخراشی بود، نزدیک شدن سوزن به بادکنک دوست داشتنی و بعد هم آن انفجار بزرگ...!

حالا که بزرگتر شده ام هم انگار هنوز عاشق بادکنک بازی هستم. اما نه آن بازی کودکانه! حالا برای خودم دنیای ذهنی و خیالی می سازم و بادکنک باد می کنم! همان قدر شیرین و دوست داشتنی. بازی می کنم، در فضا معلق می شوم ، احساس خوشبختی می کنم و یادم می رود تمام این ها از همان بادی است که در بادکنک دمیده ام!

حالا یکی دو روز است یکی سوزنش را نزدیک بادکنکم کرده! می بینید؟ هنوز هم می ترسم از آن انفجار بزرگ!

|+| نوشته شده توسط کامبیز کیمیا در جمعه هشتم خرداد 1388 و ساعت 0:49 قبل از ظهر  
 نوروز پیروز!

نوروز به شادی و خرسندی!

|+| نوشته شده توسط کامبیز کیمیا در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت 4:35 بعد از ظهر  
 عشق بدون مرز!
۱.چند روزه یه بغض گردن کلفت گلومو دو دستی چسبیده و ول نمی کنه! یه چیزی رو می خوام فریاد بزنم اما نمی تونم یعنی نمیشه! هر حرفی رو که هر جایی نمیشه زد. جه برسه به فریاد! اما خب کجا بهتر از اینجا؟

۲.چند روزه عجیب احساس غرور می کنم به سرزمینم و مردم سرزمینم. و این برام یه اتفاق تازه س. چون همه می دونن من یه آدم جهان وطنم. من نمی تونم احساس و عشقمو محدود کنم به مرزهایی که دور یک سرزمین می کشند و این ور مرزی ها دوستند و هموطن و اون وری ها دشمن و بیگانه!

۳.برای همین، هم تا حالا احساس افتخار به ایرانی بودن بهم دست نداده بود... تا همین چند روز پیش!

۴.حالا فکر می کنم من ایرانی ام اما وطنم تمام دنیاست و این ها هیچ منافاتی با هم ندارد. فکر می کنم دنیای ایده آل من یک حکومت فدرال جهانی است. من به تک تک انسان ها عشق می ورزم و به تمام زیبایی ها در هر کجا که باشد! این ها را همین چند روز پیش احساس کردم.

۵.اما فقط این ها نبود. احساس می کنم این دنیای ایده آل هر روز نزدیک تر می شود و مرزهای تعصب و بیگانگی دارند کمرنگ و کمرنگ تر می شوند. همین فردا شاید...!

۶. این ها را همین چند روز پیش احساس کردم و حالا دوست دارم از آنهایی که این احساس را مدیونشانم سپاس گزاری کنم اما افسوس که هیچ فریادی صدایم را به گوششان نمی تواند برساند. همین است که بغض کرده ام ... از چند روز پیش!


برگشتم بعد از این همه وقت! شرمنده که این قدر طول کشید.

قول می دم زود زود بیام از این به بعد!

|+| نوشته شده توسط کامبیز کیمیا در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 6:25 بعد از ظهر